سلام اسم من حسن ھست داستانی که میخواستم برای شما تعریف کنم داستانی جالب و جذاب ھست که از
پدربزرگم شروع شد اون زمان پدر پدربزرگم که اسمشون رضا بوده
رضا تازه به مدرسه رفته بود و
بسیار از مدرسه میترسید و با کسی دوست نمیشد و ھر روز با یک عالمه ناز کشیدن مدرسه میرفت و
برمیگشت دو ھفته اول به ھمین صورت گذشت و رضا با کسی دوست نمیشد ھمه بچه ھا دوست پیدا کرد
بودن اما رضا ھر روز دست از پا درازتر برمیگشت پسری دیگه ھم درون کلاسشون بود که اسمش امیر بود.
اون ھمیشه از بچه ھایی که بقیه رو مسخره میکردن دور میشد
یک روز بعد از تمام شدن مدرسه رضا داشت از مدرسه خارج میشد که پاش به دوچرخه امیر گیر کرده و.
دوچرخه امیر محکم خورد زمین رضا از ترس اینکه با امیر دعوا نکند فرار کرد
فردای ان روز وقتی که رضا به مدرسه اومد امیر رفت پیشش گفت که از یکی از بچه ھا شنیده که اون
دوچرخش رو انداخته و به اون گفت: اشکالی نداره حالا ولش کن با من دوست میشی
رضا که اصلا انتظار ھمپچین حرفی رو نداشت خیلی شکه شده بود اما ته دلش ھم میخواست با امیر دوست
بشه برای ھمین قبول کرد و با امیر دوست شد اون ھا دوستان خیلی خوبی برای ھم بودن تا جایی که اگر
کسی خونشون رو عوض میکرد حتی اگر خیلی دور بود با دوچرخه بھم سر میزدن روز ھای ھمینجور
میگذشت تا اینکه اونا بزرگ شدن و در یکی از بھترین دانشگاه ھای ایران قبول شدن و امیر رشته پزشکی رو
انتخاب کرد و رضا ھم رشته ھوا فضا اما یک سال از دانشگاھشون نگذشته بود که مردن میخواستن انقلاب
کنن امیر خیلی دوست داشت که در انقلاب شرکت کنه دوستداشت نقش مھم در انقلاب داشته اما رضا کمی
میترسید چون که دیده بود خیلی از ھمدانشگاھی ھاش بخواطر پخش اعلامیه توسط ساواک دستگیر شده بودن
و بعضی از اون ھا ھم جون خودشون رو زیر این شکنجه ھا از دست میدادن
اما امیر با یک عالمه تلاش بالااخره رضا رو راضی کرد.
رضا یک دستگاه چاپ در زیر خونشون داشت و از اون برای چاپ اعلامیه استفاده میکرد امیر ھم گروھی.
کوچک برای پخش اعلامیه تشکیل داده بود و اعلامیه پخش میکرد
یک روز مثل ھمیشه رضا رفت و حدود 60 تا اعلامیه چاپ کرد بدست امیر رسوند امیر ھم مثل ھمیشه رفت
جای گروھش اما سعید یکی از اعضای خوب این گروه نبود چند دقیقه برای سعید واستادن تا سعید بیاد اما
بجای سعید چند نفر از ساواک اومدن اونا تا اومدن تا فرار کنن فھمیدن که محاسره شدن و چاره ای جز تسلیم
شدن نیست محمود که از شکنجه خیلی میترسید خواست فرار کنه اما با تیر ساواکی ھا به شھادت رسید امیر
در زمانی که داخل زندان ساواک بود تمام فکرش به محمود بود که جلوی چشم امیر به شھادت رسید حتی با
وجود شکنجه ھای وحشیانه ساواک که کمترینشون کشیدن کامل ناخن بود باز ھم تمام .فکر امیر به محمود بود
بعد از یک ماه شکنجه ھای بی وقفه انقلاب پیروز شد و رضا با اشتیاق به استقبال امیر رفت
رضا گفت : سلام امیر خوبی امیر صدای من و میشنوی امیر بخواطر شکنجه ھای شدید ساواک شنواییش.
بسیار اسیب دید و مجبور بود از سمعک استفاده کنه
اما بالااخره ھمه راحت شدن و امیر و رضا دوباره به درس خودشون ادامه دادن تازه امیر و رضا.
لیسانسشون رو گرفته بودن که جنگ ایران و عراق شروع شد
امیر ھم مثل ھمیشه میخواست نفر اول بره برای جنگ با عراق بره برای ھمین به رضا گفت:بیای بریم جبھه
اما رضا با مخالفت خانواده رو به رو شد برای ھمین امیر ھم متقاعد کرد که ھمین جا به فکر تولید دارو
برای .مجروھین باشه امیر ھم کنا ر درس برای مجروھین دارو تدارک میدید
یک روز که رضا داشت پیش امیر میرفت تا با اون بخونشون برن صدا موشک ھای صدام بگوش شون رسید
امیر و رضا با وحشت بسمت خونه ھاشون میرفتن امیر اتفاقی برای خانوادش نیفتاد اما خواھر رضا
متاسفانه بخواطر جراحت شدید جون خودش رو از دست داد.
رضا دیگه ھیچ چیز بندش نمیکرد و به جبھه رفت امیر که فوق لیسانس دکترا داشت ھم ھمراه رضا اومد تا.
به مجروھین کمک کنه
رضا و بقیه ھرکاری میکردن که خرمشھر ازاد بشه اما متاسفانه رضا دچار جراحت سطحی شد و.
مجوبورشد بیاد عقب پیش امیر
امیر اومد پیش رضا تا خبر خوب ازادی خرمشھر رو بھش بده که متاسفانه یکی از نفوذی ھای دشمن در.
بیمارستان اون رو به شھادت رسوند رضا خیلی ناراحت بود و افسردگی بسیار شدید گرفت
جنگ تموم شد و رضا ھنوز ھمون افسردگی رو داشت نمیدونست باید چیکار کنه تا اینکه نامه ای که امیر برای
اون قبل از شھدادتش نوشته بود بدستش رسید
سلام دوست من احتمالا زمانی این نوشته رو میخونی که دیگه من پیش تو نیستم
اگر بدی از من دیدی حلالم کن من ازت یک خواھشی دارم که این خواھش رو
به عنوان وصیت من حساب کن و بھش حتما عمل کن اول حتما ھمیشه نمازت را بخون
دوم درس بخون و درس بخون درس بخون تا بتونی به این مملکت خدمت کنی
من ھم خیلی دوست داشتم بیشتر از این ھا به این مردم خدمت کنم
یادت باشه پیامبر اسلام ھم فرمودند : ز گواره تا گور دانش بجوی
دوست خوبت امیر
اشک در چشمان رضا حلقه زده.
سی سال بعد
رضا به وصیت دوستش عمل کرد و در حال حاضر اولین ماھواره ایران را در مدار زمین قرار داد.
اقاجون رضا خیلی من و دوست داشت و به من اشاره میکرد و به ھمه میگفت این بچست که اینده این کشور
رو میسازه اما یک روز ھمین دشمنای نامرد اقاجون رضای من رو ھم از من گرفتن


اما من به حرف اقاجون رضام گوش کردم و امسال در سال1420 ما اولین کشوری که توانستیم سیاره ای
قابل سکونت برای خود بسازیم منتظر شما ھم ھستم

اگر دوست دارید شما هم داستان خود را داشته باشید همین الان برو توی دیدگاه همین و با عنوان داستان من و شما داسانت رو بنویس و برامون بفرست اسمت یاددت نره ها بعد ما اگر داستان خوبی داشتی داستانت رو در سایت نوکتاب پخش میکنیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.